مثل هميشه
زماني فكر ميكردم كه دنيا در دستهاي من چون موم نرم است و هر چه از او بخواهم ميگيرم زماني مي انديشيدم كه من آخر دنيا هستم و روزگاري در خيال پرواز بر سر آدمها بودم و روزي ديگر عاشق و......................................حالا مانده ام كه روز را چگونه به شب برسانم تا ...........................................و تو ميداني كه آن حال و اين حال تو را به كجا مي رساند..........................مثل هميشه هيچ .....................ميماني تا بميري
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 9:8 توسط سید غلام رضا سراجیان اردستانی
|